تبليغاتX
نکته های زندگی
نکته های زندگی



شلمچه

قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند .قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند . خدایا چاره ای ... درمانی ... راهی ... خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستی ام را به بازی بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود ... آری !

آری ! آنچه عنان وجودم را در کف دارد ، ارواح بلندی است که از مشتی خاک ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریزها را به آرامش حرکت ابرها طی می کرد . قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند ، عقد اخوت می خواند . قربان آن انگشتی که وقتی برماشه بوسه می زد ، تمام کائنات بر آن بوسه می زدند . قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . ای مردم ! به حرم پاک امام قسم ، وقتی « بخشی » در کنج خاکریزی آرام گرفته بود ، تا ساعتها نمی دانستم که خواب است یا شهید گشته ، وقتی می گویم بخشی ، شما قلم بردارید و هر آنچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .

ای شهیدان ! گمان می کردیم گذشت زمان ، هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بیشتر آبمان می کند . ای مردم ! وقتی « برقه ای » تیر خورد ، تا لحظه آخر می خندید .. به خدا قسم می خندید . . من با همین چشمانم دیدم . وقتی می گویم « برقه ای » ، شما پاکی را یک روح فرض کنید و کالبدی به نام سید رضی الدین برقه ای را برایش بپوشانید . ای مسلمانان ! به خداوندی خدا قسم « لطیفیان » در آخرین کلماتش با بچه ها شوخی می کرد . بروید از شلمچه بپرسید و وقتی می گویم لطیفیان ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید .

ای شهیدان! هنوز هم که هنوز است ، هر آب خنکی که می نوشیم ، به یاد لبهای خشکیده تان در شلمچه ، اشک می ریزیم. هنوز هم که هنوز است ، هر وقت غذا می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم . هنوز هم که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بودیم . خوشحالم که هنوز با کسانی رفت و آمد دارم که چون خودم داغ دیده و تنهایند . خوشحالم که هنوز وقتی غروب می شود ، هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خون آلود برای دلم نغمه سرایی می کند .

 

ای مردم ! ما همه خواهیم رفت . شما می مانید و راه ...

تو را به جان امام نگذارید یاد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...

یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 |

 

دختران جوان و تابستان پر از وحشت

نوشته Amelle Westeberg :

ترجمه  آزاد از اختر کمانگر

خشونت علیه زنان و نوجوانان در خانواده یکی از رايج ترين و گسترده ترین اشکال نقض حقوق انسانی است. اعمال تهدید و ارعاب ,و محدویت از آزادی چه در زندگی خصوصی و چه در حیات اجتماعی مهم ترین عامل بازدارنده در زمینه تحقق کامل سلامت جسمی و روحی جوانان ميباشد. خانواده، جامعه و نهادهاى مسئول می بایست به امنیت و سلامت بچه ها و جوانان فکر کنند نه اینکه باعث اثرات مخرب و زيانبار بر آنان گردند که از آنان آینده سازان و اداره کنندگان جامعه نام می بریم. اما بی شک این توجه و احساس مسئولیت فارغ از سیستم حاکم دولتهای درقدرت نیست.

روزنامه  (استکهلم سیتی( مطلبی را در مورد خشونت و محدودیت بر نوجوانان در  تاریخ 2007/7 /4 چاپ کرده است به اسم )   ( Lovet kan bli en mardrömکه بنا بر اهمیت این مطلب آنرا ترجمه و در اختیار خوانندگان فارسی زبان می گذاریم.

در حال حاضر بسیاری از دخترهایی که در شهر استکهلم زندگی می کنند بخاطر ترس و وحشتی که از تعطیلات تابستان دارند از شکم  درد شدید  رنج می برند. این دختران توسط خانواده هایشان به کشور محل سکونت اولیه خود بازگردانده شده و آ نها را به ازدواج ناخواسته مجبور می کنند.

خانم  Kickis Åhre Älgem در رابطه با خشونتهای مربوط به مسئله ناموسی Hedersrelaterade فعالیت می کند. خانم کیکی می گوید که بعد از تا بستا ن گذشته هنوز 4 نفر از آن دخترهایی که به کشور خود برای تعطیلات تابستان رفته بودند برنگشته اند و کسی هم از سرنوشت آنها خبر ندارد. او می گوید این خطر بیشتر دخترانی را تهدید می کند که کلاس 9 را به اتمام رسانده و یا دبیرستان را شروع کرده اند. بخاطر اینکه بعد از کلاس 9 درس خواندن اجباری نیست و دیگر کسی دنبال این دخترها را نمی گیرد. آنهایی که تحت فشار خانواده تن به ازدواج می دهند بعد از تابستان دوباره به سوئد بر می گردند ولی ازدواج آنها مخفی نگاه داشته می شود تا به سن 18 سالگی یعنی سن قانونی برسند.

خانم کیکی فکر می کند که خانواده ها همیشه برای حفظ ظاهر می گویند که دختران خودشان می تواند انتخاب کنند، ولی این امر مربوط به چند نفر خواستگار یا افراد مورد نظر است که خانواده به دختر معرفی می کنند. بعضی از دخترها فکر می کنند که بهتر است ازدواج کنند تا اینکه تحت کنترل پدر یا برادرانشان باشند و همیشه مثل نگهبان دنبا ل آنها باشند، ولی در واقع هیچ فرقی نمی کند چون این بار شوهر نگهبا ن آنها می شود.

چکار باید کرد وقتی ترس از این امر داشته باشید که به ازدواج ناخواسته مجبورت می کنند؟ تنها کاری که می توان کرد این است که چند سا ل خود را مخفی کنید و شاید در طول این مدت هم بتوانند با کسی که خود دوست داشته باشند  ازدواج کنند و بچه دار شوند. بعد از ازدواج و بچه دار شدن می توانند با خانواده تماس بگیرند، شاید خانواده بخاطر بچه ازدواج او را قبول کنند.

خانم کیکی می گوید به دلیل  این که خیلی از این دخترها می ترسند که با اداره امور اجتماعی تماس بگیرند. بنابر این وجود خانه های امن که  داوطلبانه کار می کنند بسیار مهم است. این خانم می گوید: خیلی اهمیت دارد که ما روی این نکته تاکید کنیم که به این دخترها نیرو بدهیم و از آنها مراقبت کنیم. ایشان تاکید میکند روز به روز تعداد بیشتری از دخترهای نوجوان به خانه های امن پناه می برند. آ نها یاد گرفته اند که در خانه چه می گذرد.  یکی از این دخترها متوجه شده که بلیت برای رفتن او تهیه کرده اند ولی برای برگشتنش گفته اند که برای او بلیت پیدا نشده است. بعد با خانم بریگیتا تما س می گیرد که در یکی از این خانه های امن یا مرکز حمایتی کار می کند. به گفته این خانم هر روز دخترهای بیشتری به اسم(Stöd-och rådgivningscentret Kruton) به این مرکز مراجعه می کنند. این دخترها فقط 13 سا ل سن دارند، و بسیاری از آنان که به خا نه های امن می آیند بخاطر تهدید و کنترلی که علیه آنها اعمال شده در معرض فشار روحی و جسمی زیادی قرار گرفته اند. دختران زیادی را می بینیم که هنگام تعطیلات تابستا ن نگرانی شدیدی دارند این دختران بیشتر توسط  یک نفر مشخص تهدید نمی شوند، بلکه یک طرز تفکر، یک جمع یا گروه است در میان فامیل، آشنا و دوستان خانواده وجود دارند که باعث این فشارها علیه دختران جوان می شوند.

در میان چنین خانواده های سنتی نقش مادرها این است که دخترانشان را بزرگ و تربیت کنند،خود مادرها هم بعضی اوقات دختران جوان را کتک می زنند و کنترل می کنند، زیرا اگر این کار را نکنند خود آنها هم با خشونت روبرو می شوند.  در چنین موقعیتی برای زنان و دختران خانه امن دیگری به اسم(Systerjouren Somaya) که با خشونت روبرو هستند فراهم شده است. این خا نه در بین منطقه های خارجی نشین ایجاد شده که برای این که زن و دخترانی که مورد خشونت و یا تهدید واقع میشوند راحت تر بتوانند با آ نها تماس بگیرند.

زنانی که در این خا نه های امن کار می کنند با 30 زبان گوناگون آشنایی دارند و صحبت می کنند. آنها سعی دارند که به این دخترها یاد دهند که چگونه خود بتوانند مستقل زندگی کنند و از لحاظ اقتصادی و اجتماعی وابستگی به کسی نداشته باشند. به گفته خانمی که در یکی از این خانه های  امن کار می کند: درسال 2004 ازدواج زیر 18 سال را ممنوع  و بدون اجازه حق ازدواج کردن را نداشتند. ولی خیلی از خارجیها که به کشور خود باز می گشتند و در آنجا هیچ قانونی در حمایت از جوانان وجود ندارند ازدواج می کنند و بعد در سوئد هم تائید میشود.

اولین تحقیقی که در بهار امسال درمورد مسله ناموسی و خشونت در سوئد  صورت گرفته است نشان می دهد که 4500 دختر و پسری که در دبیرستان هستند یعنی حدود 4 درصد از آنها نگرانند با کسی که خود دوست داشته باشند نتوانند  زندگی کنند. احتمالا آمار واقعی بیشتر از این هم باشد.

خیلی از جوانان جرات ندارند یا از عهده این کار بر نمی آیند که به پلیس یا خانه های امن مراجعه کنند، چون باید با خانواده خود قطع رابطه کنند. او می گوید کمبود آگاهی کافی از طرف نظام قضایی بعضی اوقات رسیدگی به این مسائل را دشوار می کند.

پلیس و دستگاه قضايی باید اصلاح شود تا بتواند این نوع معضلات را بهتر و سریعتر تشخیص دهند و به آنها رسیدگی کنند. از طرف دولت به 30 نفر ماموریت داده شده که در این رابطه آموزش ببیند که بعدا به همکارهای خود را آموزش دهند که چگونه به این مشکلات بر خورد کنند.

همچین اقداماتی هم در رابطه با دادیارها انجام گرفته که  هدف از این اقدامات نیز این است که دستگاه قضایی بتواند در این رابطه سریعتر عمل کند. تحقیقی که تازگی انجام گرفته است این را نشا ن داده که پدرو مادرهایی که خارج از کشورهای اروپایی متولد شده اند  محدودیت بیشتری برای بچه هایشا ن قائل هستند و یا در زندگی آنها بیشتر دخالت می کنند. مثلا به آنها اجازه نمی دهند با هم سن و سالهای خود رفت و آمد کنند یا به دبیرستان بروند.

برگرفته از گاهنامه تریبون زن (شماره 4)

یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 |

 
مكر و حیله زن

روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت كتابی بنویسد به اسم مكر زن
زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا كرد به بهانه ای رفت تو و پرسید داری چی می نویسی؟
مرد جواب داد دارم كتابی می نویسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند
زن گفت : ای مرد تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی كتاببی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟
مرد گفت : من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم
زن گفت : عمرت را رو این كار تلف نكن كه چیزی عایدت نمی شود
مرد گفت : این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یكی رنگ ندارد
زن گفت : خلاصه از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش كن, می خواهی گوش نكن
مرد گفت : خیلی ممنون حالا اگر ریگی به كفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی كه آمده ای برگرد و بگذار سرم به كارم باشد معلوم است كه شما زن ها چشم ندارید ببینید كسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب
زن گفت : خیلی خوب
و برگشت خانه خط و خال, پولك و زرك و غالیه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفیداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرایش كرد رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزیدن؛ چون دید دختر غریبه ای مثل ماه ایستاده جلوش
مرد با دستپاچگی پرسید تو دختر كی هستی؟
زن, پشت چشمی نازك كرد و جواب داد دختر قاضی شهر
مرد گفت : عروس شده ای یا نه؟
زن گفت : نه
مرد گفت : چطور دختری مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟
زن جواب داد از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمی آید شوهرم بدهد
مرد پرسید چطور؟ یك كم واضح تر حرف بزن
زن جواب داد هر وقت خواستگاری برام می آید, پدرم می گوید دخترم كر و لال و كور است و با این حرف‌ها آن ها را دست به سر می كند
مرد گفت : ای دختر زن من می شوی؟
زن گفت : من حرفی ندارم؛ اما چه فایده كه پدرم قبول نمی كند
مرد گفت : دستم به دامنت؛ بگو چه كار كنم كه به وصالت برسم؟
دختر گفت : اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم كر و لال است و به درد تو نمی خورد تو بگو با همه عیب هاش قبول دارم این طور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو
مرد گفت : بسیار خوب
و رفت پیش قاضی گفت : ای قاضی آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری كنم
قاضی گفت : خوش آمدی؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمی خورد
مرد گفت : دخترت را با همه عیب و نقصش قبول دارم
قاضی گفت : حالا كه خودت می خواهی, مبارك است
و همه اهالی شهر را جمع كرد عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد
بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد
داماد با یك دنیا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس دو دستی زد تو سر خودش؛ چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است

مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده؛ ولی جرئت نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی خواهد آخر سر دید راهی براش نمانده, مگر اینكه بگذارد به جای دوری برود كه هیچ كس نتواند ردش را پیدا كند
این طور شد كه بی خبر گذاشت از خانه قاضی رفت پشت به شهر و رو به بیابان رفت و رفت تا رسید به شهری كه هیچ تنابنده ای او را نمی شناخت
مدتی كه گذشت دكانی برای خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبی
یك روز دید همان زن قشنگ آمد ب دكانش و سلام كرد مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت : ای زن تو من را از شهر و دیارم آواره كردی, دیگر از جانم چه می خواهی كه در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟
زن خندید و گفت : من از تو هیچی نمی خوام؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خورم؟
مرد گفت : دیگر چه حقه ای می خواهی سوار كنی؟ تو را به خدا دست از سرم وردار
زن گفت : اگر قول می دهی برای زن ها كتاب ننویسی و پاپوش درست نكنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم
مرد گفت : كدام كتاب؟ بعد از آن بلایی كه سرم آوردی, كتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم كنار
زن گفت : اگر به من گوش كنی, كاری می كنم كه قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد
مرد گفت : هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم
زن گفت : اول قول بده كه من را به عقد خودت در می آوری
مرد گفت : قول می دهم
زن گفت : حالا كه عقل برگشته به سرت, با یك دسته غربتی راه بیفت سمت شهر خودمان و آن ها را یكراست ببر در خانه قاضی و در بزن قاضی خودش می آید در را وا می كند و تا چشمش می افتد به تو می پرسد این همه مدت كجا بودی؟ بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آن ها و چون چند سال بود كه از هم دور بودیم, نگذاشتند زود برگردم حالا هم آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند

مرد همین كار را كرد و با یك دسته كولی راه افتاد؛ رفت خانه قاضی و در زد
قاضی آمد در را واكرد و دید دامادش با سی چهل تا كولی ریز و درشت پشت در است قاضی از دامادش پرسید این همه مدت كجا بودی؟
مرد جواب داد ای پدر زن عزیزم مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به دیدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند
بعد شروع كرد به معرفی آن ها و گفت : این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه
كولی ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ كنان با بار و بساطشان ریختند تو خانه قاضی یكی می پرسید جناب قاضی سگم را كجا ببندم؟
یكی می گفت : جناب قاضی دستت را بده ماچ كنم كه خاله زای ما را به دامادی قبول كردی
دیگری می گفت : خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و یك شكم سیر نخورده
یكی می گفت : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود
دیگری می گفت : بزم را كجا ببندم؟ همین طور كه نمی شود ولش كنم تو خانه جناب قاضی
قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش كولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی كند این بود كه دامادش را كنار كشید و به او گفت : تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار برو
مرد گفت : پدر زن عزیزم من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهریه دخترت چه می شود؟
قاضی گفت : كی از تو مهریه خواست؟
مرد كه از خدا می خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضی را قبول كرد دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی كه فریبش داده بود عروسی كرد .

سه شنبه ششم آذر 1386 |

 



hes.haghighat@gmail.com

درد و دل و کمک و یاری شما دوستان

 

عظیم لطفی
پرستو